یک طوری زیر پام خالی شده که حتی بلد نیستم توضیحش بدم.
فکر میکردم فولاد آبدیده شدهام و خب اشتباه میکردم. حداقل اشکها و هقهقهای که این یک هفتهام میگن که اشتباه میکردم. هنوز گیجم و بدون انرژی و در یک اتفاق نادر، غذا هم خوب نمیخورم. که خب برای منی که غذای خوشمزه همیشه ۸۰ درصد مشکلاتم را حل میکنه، یعنی اوضاع خیلی خرابه.
چی از همه سختتر بود؟ اونی که حتی نمیخوام با استعاره و کنایه هم بنویسمش....
کاش یادم بره، اون نگاه خالی از اعتمادش را. کاش بتونم وسط همه چیزهایی که خواسته و ناخواسته فراموش میکنم، این یکی رو هم یادم بره.
تنها چیزی که باید یادم باشه اینه که اون تصویر، اون تصویر تلخ و دردناک، همه ماجرا نیست. که یادم باشه ناامید نشم و اون شعله همیشه روشن امید را توی دل خودم نکشم.
به منِ الان اگه باشه دلم فقط فرار و فاصله و فراموشی میخواد. منِ الان زخمی را که اگه بذارم یک گوشه که تیمار بشه، باید همچنان به موندن فکر کنم. به این جادهای که نمیشه ازش به بیراهه رفت و به اون شعله امید.
این روزها هم میگذرن. مثل همه روزهای قبلی که گذشتن. حتمن تلختر خواهم شد و درد این زخمها رسوب میکنن توی تنم. اما زندگی انگار همینه وگریزی ازش نیست. فقط باید بعد از اینکه غصههام را خوردم و درسهام را گرفتم دوباره راه بیافتم. یادم هم نره که وسط همین روزهای سخت، آدمهایی را داشتم که شنیدن صداشون من را از ته چاه بالا کشید و این غنیمت کمی نیست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر