وسط ایستگاه قطار، خیره
شده بود به رفت و آمد آدمهایی که چمدانهایشان را پشتسرشان میکشیدند و خودش، با
آن کیف کوچک پارچهای قرمز روی دوشش، نمیدانست که آنجا چه میکند. نمیدانست که
باید قدمهایش را تند کند و برود به طرف قطاری که تا چند دقیقه دیگر راه میافتد،
یا پشتش را به قطار کند و دنبال در خروج بگردد؟
پاهایش چسبیده بود به زمین و دستهایش تند تند روی دگمههای تلفن میچرخیدند.
فایده نداشت اما. زور انگشتهایش برای باز کردن قفل کم بود؟ یا رمز تلفن از یادش رفته بود؟
نقشه را لازم داشت که بداند کجاست. که بداند از کدام طرف باید برود. ذکر نترس، نترس گرفته بود و فقط یادش بود که چند دقیقه بیشتر طول نمیکشد.