۱۰ سال پیش بود. من که هیچی یادم نیست، تاریخی که بالای ایمیل خورده اینو میگه. حتی از اون ایمیل طولانی و محبتآمیزش هم چیزی یادم نمونده بود. من فقط ایمیل ۸ ماه بعدش را یادم بود و تمام این سالها، هربار یادش میافتادم بغض میکردم. حتی یادم نبود که خودم براش چی نوشته بودم و امروز که بعد از سالها، انگار برای اولین بار خوندمشون، همه چیز برام غریب بود. کلمههای من نبودن. نه که راست نبودن، معلومه که راست بودن و حقیقت حتی خیلی غلیظتر هم بود. اما همه چیز فقط اون دلتنگی نبود که بیچارهام کرده بود.
یک چیز خیلی مهمتر هم بود. چیزی که حتی بعد از ۱۰ سال اهمیتش را از دست نداده.چیزی که هیچ وقت نتونستم بهش بگم. باید همون موقع براش مینوشتم که چرا اینقدر برام مهمه. باید بنویسم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر