دنیا پر از درده بچه جان. دست و پا می زنی که رنج نبری و فایده نداره. خوشی های روزمره زندگی شخصی مثل همون داروی بیهوشی می مونه که خاطره درد را کم می کنه یا ازبین می بره اما خود درد همچنان هست. همانقدر قوی که از اول بوده. کافیه یک نشونه کوچک از وسط همه دیوارهایی که بهشون رنگ شادی پاشیدی رد شه تا یک دفعه بدون اراده بایستی و اشکات وسط خیابون بریزه پایین.
از درد نمیشه فرار کرد. هرقدر که تند بری مثل سایه پشت سرت میاد و اگه یه لحظه سرت را برگردونی عقب می بینی که مثل همیشه دنبالته

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...