يه چيز خوبي توي دوستي ما سه تا هست كه بلديم كنار هم باشيم اما زندگي خودمون رو هم بكنيم مثل همه وقتهايي كه من و ر روي كاناپه مي نشينيم و هركس كار خودش را مي كنه و از همان در كنار هم ساكت بودن لذت مي بريم يا مثل همين الان كه بعد از يك روز خيلي خوب كه حسابي هم خسته شديم س داره فيلمش را مي بينه و من كتابم را مي خونم
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر