خانه

 

.

این روزها از ته ته ته قلبم خوشحالم. یک خوشحالی عمیق که هیچ اما و اگری نداره و هیچ لکه‌ی خاکستری‌ای روی شادی‌ام نیافتاده. 

حسم مثل وقتیه که جنگ تمام شد، بابا بعد از هشت سال جنگ و دو سال «پاسدار صلح» بودن از جبهه برگشت و ما هم برگشتیم به تهران. ۱۱ ساله بودم و بعد از اون سال‌های پر از نگرانی و تاریکی و ترس برای اولین بار طعم ثبات و آرامش را می‌چشم.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...