تا یک جایی داشتم می دویدم. خیلی تند و یک نفس. فرار نمی کردم. منتظر بودم. یکی قرار بود بیاد و باید بهش می رسیدم و می بردمش یک جای امن. باید نمی ذاشتم تنها بمونه. یه جایی وسط دیوارها اما راه را گم کردم. همه چی شده بود مثل یک نمایش. زنهایی که بازار راه انداخته بودن که کسی بهشون شک نکنه. من که قاتی اونا شده بودم و منتظر خبر بودم..... بعد نمی دونم کجای قصه بود که نشستم روی ویلچر. نمی دونم نمی تونستم راه برم یا اونم یه بازی دیگه بود. اما می دیدم که فوج فوج نیروی ضد شورش میاد و مردم فرار می کنن و من نمی تونم تکون بخورم یا نمی خوام. نمی دونم..... فقط می دونم که یه جایی وقتی خواستم پام را بردارم و روی پدال ویلچر بذارم نشد. همه چیز مثل ویدئوهایی بود که توی یوتیوپ دیده بودم. کابوس روزهایی که به چشم دیدم دارن کم رنگ می شن حالا فصل فصل کابوسهای مجازیه....
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
. یک ماه و نیم پیش که از رفتن نوشته بودم، هنوز مطمئن نبودم که راهی میشم. حالا اما دو هفته است که اومدم و انگار در ادامهی همان مسیر شش سا...
-
. یک مرحلهای از نوشتن است که رابطه من و کلمهها کاملا مکانیکی میشه . بغضهام را کردم، اشکهام را ریختم، خشمهام را ف...
-
اگر همه چیز همانطور که پیشبینی میکنم جلو بره، ۲۰ ژانویه میروم به دابلین که برای تولد سه سالگی دخترک آنجا باشم و بعد از یک هفته یا ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر