دلم میخواد رها بشم ازش. نه که دلم بخواد واقعا. شاید میترسم ازش. یه چیزی توی مایههای آسمان بار امانت نتوانست کشید و این حرفها. یا شاید هم مثل شیری که از پستان یک زنی داره سرریز میکنه و نمیشه جلوش را گرفت. هی درهای قلبم را میبندم، پنجرهها را کیپ میکنم، هی از هر جایی که می تونه راه پیدا کنه که بیاد بیرون و خودش را بکنه توی چشمم.
اینقدر پررنگ و قویه که اصلا نمیدونم چقدر واقعیه. نمی دونم شاید هم همون ترس قدیمی توی آینه بازتاب چشمهای خودم را دیدن باشه. دارم هذیان میگم میدونم. اصلا گمان کنم خرداد و تیر، ماههای دیوانگی من باشه. الان که مرور میکنم حداقل چند تا خرداد و تیری که دیوانه دیوانه بودم را یادم میاد.
اولین باری که یک آدم دیوانه دیدم هم خرداد بود. یک روزی باید قصه اش را بنویسم. یکی روزی باید همه ترسهام را بگذارم کنار و کلمه به کلمه بنویسم که چطوری وسط مجلس عزا زیر دوش حمام آواز میخواند و میرقصید. چطور دور خانه می چرخید و چطور التماس می کرد که بهش شوک ندن. یک روزی باید بنویسم که چطور همه ازش خواستن به زور ادای ادمای عاقل را دربیاره تا بتونن بدون عذاب وجدان فراموشش کنن.باید تا خودم دیوانه نشدم قصه اون زنی که یک شبی بالاخره جنون هزار ساله اش را فریاد کرد بنویسم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر