چرا خواستم که دوباره تجربه‌اش کنم؟ چند روزه مدام دارم این سوال را از خودم می‌پرسم و جواب‌ها را بالا و پایین می‌کنم. 
هی از خودم می پرسم ترس از منزوی شدن و تنها موندن بود یا امید به اینکه این رابطه دوباره کار کنه؟ نمی دونم واقعا نمی دونم؟ یک زمانی توش همدلی بود، همفکری بود، کنش مشترک بود، حالا اما انگار دنیامون جدا شده؟ یا شیوه عمل مون حداقل؟ من دارم آرمانگرایانه به ماجرا نگاه می کنم و تاب تحمل هیچ اشتباهی را ندارم یا اینکه واقعا نگاه واقع بینانه‌ای وجود نداره؟
عادت کرده‌ام به آرامش داشتن، به فهم مشترک، به آزار ندیدن و خب سخت هست برام که خودم را در شرایط دیگه‌ای قرار بدهم.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...