باید اشتی کنم، با خودم، با اینجا، با نوشتن از خودم. هیچ یادم نمیاد آخرین باری که اسمم را از پای وبلاگم برداشتم و اینجا شد وبلاگ زنی که اسم نداره و شبیه ذوزنقه هست کی بود. اما می دونم که دلم می خواد دوباره خودم باشم. یه عالمه روزهای خوب و بد را ننوشته گذروندم، چون می خواستم گم بشم، دیده نشم، حتی فراموش بشم. یک چیزهایی توی وجودم ترک خورده بود. یک جاهایی زخم شده بود که فقط با گم شدن خوب می شدن. خوب شدم الان؟ نمی دونم. اما می دونم که دلم می خواد بنویسم. دلم می خواد حالا که زندگیه آرام شده کمی و من بعد از مدتها دوباره قرار گرفته ام، بنویسم باز.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...