چی توی مرگ هست که اینطوری غم را هوار می کنه روی دل ادم؟ اونقدر بهم نزدیک نبودیم که جای خالیش برام خیلی پررنگ . باشه. چرا پس این بغض لعنتی تموم نمیشه؟می دونم که نصف بغضم برای یارشه که تنها شده و نمی دونم با اون همه رنجی که از سر گذرونده و هنوز درگیرش هست می تونه از پس این یکی هم بربیاد یا نه؟ ولی همه اش مال این نیست. مال مرگه. تلخی مرگ آدمی که می شناختیش.می خوندیش. زنده بود و پر از زندگی. تلخی مرگ ادمی که یکی از ما بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...