از وقتی یه دختر بچه خیلی کوچولو بودم، فکر می کردم باید قوی باشم، نباید از هیچی بترسم، نباید هیچ کس اشک من را ببینه، باید از پس هرکاری بربیام و بدتر از همه نباید دلتنگی کنم. نمی دونم همه اینها چطوری توی مغزم من فرو رفته بود که هنوز نمی تونم از سیطره شون خلاص بشم و خجالت می کشم وقتی که می ترسم و دلتنگ می شم.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...