از دست خودم عصبانی ام. بلد نیستم که باید چه کار کنم با حال الانم. مثل آدمهای گیج و ویج نشسته ام وسط معرکه دلم نمی خواهد بساط هفت بیجارم را جمع کنم.... هرکس دیگه ای جای الان من بود بلد بودم چکار کنم که حالش بهتر بشه، بخنده، زندگی کنه. برای خودم دلم نمی خواد نسخه بپیچم. انگار که لج کرده ام با خودم. توضیحش خیلی سخته ولی دلم یه ویرانی بزرگ می خواد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...