باید ناراحت باشم ولی بیشتر از ناراحت بودن عصبانی ام.
وسط چمدان هایم نشسته ام و مثل همیشه دلم از رفتن به خانه ای که خانه ما نیست و موقت است و باید با دیگران قسمتش کنم گرفته
کی بود که خواب دیدی هر کدام مان یک طرف جاده ایم و هر قدر تقلا می کنی به من نمی رسی؟
صورتکم را محکمتر از همیشه بسته ام و با همه تتمه جانی که برایم مانده دارم می زنم به طبل بی عاری که شنیدم آن هم عالمی دارد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...