این چند روزه که برگشتم ایرلند،حس غالبم گیجیه. توی خیابون راه می رم و نمی دونم باید احساس تعلق کنم یا غریبگی. گلدون های خشک شدهام را کنار پنجره خونه قبلی میبینم و کاری از دستم برنمیاد. در اتاق قبلی را بیهوا باز می کنم، اسبابهای یک آدم دیگه را اونجا میبینم و دستم میمونه روی دستگیره... هیچ کدامشان تلخ و آزاردهنده نیست، گیجم میکنه فقط یاد همه خونههایی میافتم که حالا یکی دیگه داره توش زندگی میکنه، یاد اینکه هیچ جای این دنیا هیچ خونهای ندارم و شدهام یک ادم بیدرکجا.
اگه بشه که دل بکنم از هرچی مفهوم خانه و خاک، خیلی خوبه. اگه بشه که بشم یک کولی سرخوش، زندگی به کامم میشه. شاید چند تا کوچ دیگه، اصلا معنای تعلق را از یادم ببره. که بشه به جای دل بستن به کوچههای هر شهری که چند صباحی مهمونشم، یاد بگیرم فقط باهاشون دوست بشم و دلتنگی نکنم بعدن براشون. که هی گیج نشم که حالا خونه کجاست؟؟؟