می گم همیشه اون خونه را دوست داشتم و خیلی وقتها دلم براش تنگ میشه
می گه خونه می مونه تا تو بیایی

،و من بعد مدتها دوباره هوایی خونه مون به سرم می زنه. با اون دیوارهای آبی و خاکیش که خودمون رنگ کردیم، براش یه آیکون گل و گشاد خنده می فرستم و دلم می خواد از پشت سکوتم؛ اشکها را نبینه. چه فایده داره که بگم من مدتها است هیچ خونه ای ندارم و حتی توی خوابهام هم همه دست و پا زدنم برای رسیدن به خونه بی فایده است.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...