دیشب دوباره خواب زندان میدیدم. آن حس ناتوانی در برابر دری که به روی تو قفل میشود و آدمی که اسمش زندانبان است و فکر میکند خدای همه زندانیها است، بدترین بخش کابوس است.
چند شب پیش هم دوباره خواب تهران را می دیدم. تهرانی که این سالها توی خوابهای من فقط به شکل کابوس میآید. می شود شهری که بی قرار به آن رفته ام و حالا ترس زده دنبال راه فرارم و پیدا نمی کنم.
خیلی وقت بود نه خواب زندان دیده بودم و نه گیر افتادن در تهران. حتما برای این تعریف هایی است که پیش روانکاوم می کنم. غول خفته بیدار شده انگار.
قرار شده کابوس هایم را بنویسم و من به همه تصویرهایی فکر می کنم که هنوز بعد از این همه سال، چقدر زندهاند.