دیشب خواب بهار را می دیدم. نشسته بود روی یک نیمکت چوبی ایستگاه قطار و منتظر نسیم و چندتای دیگه بود که با هم قرار داشتند. دستهاش را گرفته بودم توی دستهام. زل زده بودم توی چشمانش و هی می گفتم نمی دونی چقدر خوشحالم که اینجایی.چیز دیگه ای نمی تونستم بگم. فقط خوشحال بودم. دور و برمون هنوز همه جا خاکستری بود. بچه ها داشتن می رفتن جایی که جلسه داشتن و من، فقط داشتم رد می شدم. باید یک بچه ای را به بیمارستان می بردم. ایستگاه قطار جلوی بیمارستان بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر