سردمه دوباره


این چند روزه را خوب خوب بودم. انگارروتین زندگی ام کلاس رفتن و زندگی کردن باشه. چرا دو روزه باز دلشوره گرفتم پس؟چرا باز یه چیزی ته دلم را چنگ می زنه؟ دارم به اینده فکر می کنم. هیچ چیزش معلوم نیست هنوز لعنتی. خب ترسناکه. نباید بترسم. الان وقتش نیست. حداقل این هفته نه. باید فقط درس بخونم. هفته بعد را برای اینکار ها وقت دارم.
امروز با مامان که حرف زدم یه دفعه بغض کردم. دلم تنگ شده براش. برای مامان. برای ذخترکم. برای بابا.
باید برم درس بخونم. باید به هیچی فکر نکنم.
چرا سردم شد دوباره. چرا دوباره می ترسم پس؟؟؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...