دلم برات تنگ شده . دلم دیوانه وار برات تنگ شده لعنتی.کاش اینجا بودی. کاش اینجا بودی و الان مثل بچه های خل و چل دو تایی می رفتیم زیر بارون و خیس اب می شدیم.
این جدایی کی تموم میشه ؟؟؟
اگه الان تو هر جای امنی توی این دنیا بودیُخیالم راحت بود و تحمل می کردم دوری ات را. اما حالا. حالا که تو اسیر اونجا شدی، من حتی یه لحظه نمی تونم آسوده باشم.
دلم رهایی ات را می خواد.دلم بودنت را می خواد.خسته شدم دیگه. چهار ماه چیزی نیست. سخت هست اما چیزی نیست که نشه تحملش نکرد. بیشتر از دوری مون اینکه اراده ای خارج از دست ما این دوری را بهمون تحمیل کرده اذیت می شم. اینکه بخاطر کمی متفاوت بودن باید اینهمه تاوان بدیم.از اینکه حالا بزرگترین ارزومون رهایی از جاییه که اسمش وطنه.
دلم می خواست الان توی این روزهای سخت کنارت بودم و نیستم. حتی اگه بودم هم این کابوسی که مدام بالای سرم پرپر می زنه مگه می ذاشت اسوده باشیم و بودنم باری دیگه نباشه برای تو
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر