دارم زندگی را به تمامی تجربه می کنم.دگرگونه بودن و دگر گونه زندگی کردن را.
زخمهایم هر از چند وقت سر باز می کنند و قلبم را خراش می دهندو چاره ای نیست باید مدارا کنم. باید بنویسمشان شاید کمی ارام بگیرند. کمی آرام بگیرم.
امروز بعد ناهار زیر بارباران استوایی "آمده ام با دخترم چای بخورم" شیوا ارسطویی را خواندم و یک جاهایی لرزیدم و اشک ریختم. چرا من نمی نویسم. چرا منی که روزها را خوب خوب می فهمم که اصلا زندگی شان کرده ام، نمی نویسمشان؟
احساس می کنم تنهای تنهایم. نه اینکه دلشکسته این تنهایی باشم. احساس می کنم همه مسئولیت زندگی ام روی دوش خودم است و در دستهای خودم و منم که باید بسازمش.
احساس می کنم فارغ از همه همه همه، باید زندگی ام را بسازم. گفتنش سخت است اما دیگران همان دیگرانی که دوستشان دارم و قلبم از آن انها است بدون من راحت تر و بی دغدغه ترند. بی من یعنی اینکه من انجا نباشم. یعنی که باشم و خوب باشم و یا فکر کنند که خوبم اما انجا نباشم.
دلتنگشان می شوم. می دانم که دلتنگم می شوند. اما زندگی که فقط اینها نیست. هنوز وقتی یاد روزهایی که از سر گذرانده ام می افتم اشکهایم سرازیر می شود و یک چیزی قلبم را چنگ می زند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر