اولش سرمای دلچسب زمستانی بود، بعد نم نم باران، بعد برفی که همه لباسم را سپید کرد و  کم کم طوفان شد. آسمان رنگ به رنگ می شد و من راه می رفتم و فکر می کردم. چه باید بکنم با زندگی ام؟؟؟؟ چقدر تنهایم. چقدر دلم می خواست با یک نفر حرف بزنم. عریان عریان. بی هیچ پرده پوشی ای. نمی شود نمی شود. نمی شود.

خودم باید تصمیم بگیرم. فقط خودم. و من مدام می ترسم که تصمیم اشتباه باشد.حیران شده ام میان ماندن و رفتن.
نمی توانم.هرچه می کنم نمی توانم. دل کندن سخت است سخت است سخت است. احمق بودم که فکر می کردم چیزی برای دل کندن ندارم.
رفتن هم سخت است شاید خیلی از سخت تر از ماندن.یعنی دیگر راه آسانی برایم نیست.راستش را بخواهی از  رفتن بیشتر می ترسم تا ماندن.
دارم خل می شوم.دارم دیوانه می شوم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...