چقدر ترسیده بودم. ترس کلمه خوبی نیست برای آن همه اضطراب مداوم. وحشت زده بودم و مدام زندگی را بالا می آوردم.
حالا چقدر آرامم.راه هنوز سخت است. هنوز مانده تا روزهای خوش آرامش. روزهایی که اصلا شاید هیچ وقت برای من نیاید. یعنی هیچ وقت نخواهم که بیاید. با این همه اما آرامم. می دانم که حداقل در شش ماه آینده چه می خواهم بکنم. و این خوب است خیلی خوب.
حالا، حالا که قایق لعنتی عزیز کمی آرام گرفته، رفته ام سراغ کلاف های سردرگمم. سراغ همان هایی که فرستاده بودمشان جایی که دیده نشوند. شاید هنوز وقتش نباشد شاید هنوز زود باشد. نمی دانم.ولی مگر دست من است؟
امروز وقتی " آمده ام با دخترم چای بخورم "شیوا ارسطویی را می خواندم مگر آن هق هق های چند ثانیه ای انتخاب من بود؟
می دانی چی اذیتم می کند؟اینکه نمی خواهم واقعیت را بپذیرم. باید قبول کنم که چیزهایی را تحمل کرده ام که نمی باید تحمل می کردم و بپذیرم که یک بخش ماجرا را چاره ای نداشتم و یک بخش دیگر را جرات نداشتم. می ترسیدم. از دست دادن برایم مثل یک کابوس بود.
پی نوشت: خوابم نمی برد. ساعت خواب بدنم هنوز تنظیم نشده و تا بخواهی کلافه ام
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر