دور دنیا در نود روز


یه وقتی باید همه این روزهایی که چمدانم را برداشتم و دور دنیا گشتم تا یه جایی پیدا کنم که چند وقتی بشه بمونم و بی دغدغه زندگی کنم بنویسم.

ظهر رسیدم. 12 ساعت پرواز و یک تک نشستن روی صندلی هواپیما خسته ام کرده. بر خلاف بیشتر وقتها که راحت توی سفر می خوابم. خیلی خوابم نبرد. اضطراب این روزها جزو جدانشدنی زندگی من شده است.

الانم با همه خستگی ام یک ساعت بیشتر نتونستم بخوابم. زندگی ام دارد عجیب و غریب می شود. حالا ارام تر شده ام. خیلی ارامتر.

پذیرش دانشگاه آمده اما ویزا ندارم هنوزُیک هفته ای می افتم دنبال کار ویزا و اگر نشد همین جا می مانم. خانه می گیرم. زبان می خوانم. زندگی می کنم. این شش ماه یا شاید یک سال فرصت خوبی است که خودم را جمع و جور کنم و سر و سامانی به زندگی ام بدهم. این سه ماه تمامش تجربه بود. باید درس هایش را بنویسم. باید فراموش شان نکنم.

90 روز است که دارم دور دنیا می چرخم.راستش هنوز کمی می ترسم. فقط کمی اما.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...