قفس


به خانه کوچکمان فکر می کنم که دیگر از ان من نیست. به تو ، به چشمهایت. به دستهایت. به اغوشت.چقدر همه شان از من دورند.انگار از همین الان از دست رفته اند. انگار هیچ وقت از آن من نخواهند بود. دارم تو را تاخت می زنم با چه؟ نمی دانم..... .
در من زنی سرگردان است که هیچ جا ارام نمی گیرد. که سرنوشتش تنهایی است شاید. که بند خفه اش می کند. فرقی نمی کند چه بندی باشد. همین که بداند دیگر انتخابی ندارد دیوانه می شود. سر به در و دیوار قفس می کوبد. می ترسم خودش را ویران کند. می ترسم. می ترسم. می ترسم. اگر برود شاید بتواند باز هم تلاش کند. شاید باز هم قدرت انتخاب داشته باشد. به رفتن که فکر می کند آرام می شود. ترسو است؟ نمی دانم.اگر راهش اسان بود می گفتم ترسیده که دیگر نمی تواند . راهش اما سخت است. سخت سخت سخت سخت

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...