خونه


گاهی اوقات دلم تنگ میشه برای خونه.بعد یادم می افته که من دیگه خونه ندارم.که باید همه چیز را از نو بسازم. از صفر صفر صفر.

کجا؟نمی دونم هنوز؟چه جوریش را هم نمی دونم و همه این ندونستن ها ترس میاره.
اینجا که هستم خوبه .یه اتاق کوچولو دارم توی یه شهر کوچولوی استوایی. تا پنجاه که بشمرم به دریاچه می رسم. تا صد که بشمرم  وسط درختهام. اینجا تا دلم بخواد سکوت هست و آرامش و  باران.
ترس هم هست اما. ترس اینکه بعدش چی؟ مثل مسافری هستم که  توی کشتی بهش خوش می گذره اما دنبال ساحل می گرده. دنبال جایی که بار و بنه اش را پهن کنه.
یکی از زنها اما می گه مسافر باش همیشه. بهم می گه برو هند. می گه برو اونجا  و اگه می خواهی از صفر شروع کنی همون جا بمون و درس بخون و بی خیال همه دنیا بشو.
نمی دونم میشه یا نه؟ اون یکی زنی که جاه طلبه اما چیزهای دیگه ای می گه و اون یکی دیگه که دلش جا مونده خونه. هی می گه برگرد. و سختشه قبول کردن اینکه که دیگه خونه نداره.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...