حواب رویاها


دلم صدایت را می خواهد، طوری که زیر و بمش را ببینم.
دلم دیدنت را می خواهد، جوری که زل بزنم توی چشمهایت.
دلم می خواست حالا کنارش بودم و نیستم و هیچ چیز آرامم نمی کند. مثل دختر بچه های تغس لجبازی می کنم و  اصلا نمی خواهم که آرام بگیرم


دیشب خواب عجیب و غریبی دیدم. از این خوابهایی که حالا می تونم تشخیص بدم  فقط یه خواب نیست.
یک جایی بودم شبیه یک «خانه امن» با سازکاری فوق العاده منظم و کاربردی. اینقدر شیوه اداره آن «خانه امن» برایم جالب بود که از صبح فکرم را به خودش مشغول کرده و دوباره دارم خیال پردازی می کنم  برای خودم.
یکی از آرزوهای من اینه که در ایران خانه امن داشته باشیم.چند وقت پیش که داشتم  با چند نفر فعالان آلمانی ولهستانی که در خانه های امن کار می کنند گفت‌و‌گو می کردم، مدام آه حسرت بود که از نهادم بلند می شد. واقعا بهشون حسودی ام شد و  وقتی به راه طولانی که ما در پیش داریم فکر می کردم بغض گلوم را می گرفت.

حالا خواب دیشب من یک دفعه ای همه آرزویم را زنده کرد و گذاشت جلوی چشمهام و این برای من یعنی اینکه امیدوار باش.
نزدیک به 7 یا 8 سال پیش من خوابی دیدم که اینقدر شفاف  و واقعی بود خودم هم می دونستم چیزی بیشتر از یک خواب پریشان است. در تمام این سالها مثل  یک تصویر زنده جلوی چشمم  بود. با همه جزئیات و ریزه کاری هایش .
و برای خودم هم عجیب بود که اون خواب کوتاه چند دقیقه ای را هنوز یادم هست.تا دو سال پیش که من برای بیشتر  از یک ماه دوباره پرت شدم توی همون خواب و این بار دیگه خواب نبود. واقعیت بود. انگاری اون خواب 8 سال پیش تیزرش بوده و این یکی خود فیلم. فیلم که چه عرض کنم سریال بود.

خوبه که آدم خواب آرزوهایش را ببیند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...