می خواهم بروم


گاهی اوقات یک دفعه کنده می شوم  و از زمین و زمان. فرو می روم در آن سیاه چال خالی و  آن سوال های تمام نشدنی می آیند سراغم که "من اینجا چه می کنم؟"، "چکار باید بکنم؟" ، "از کدام راه باید بروم؟"، "اگر نشود؟"، "اگر نتوانم؟"، "اگر  زمین بخورم؟" ..... دل به دل خودم که بدهم می شود همه چیز را خراب کنم و زیر سوال ببرم و با یک خودویرانگرانی درست و حسابی زیر آب همه چیزم را بزنم.

دل به دل  این سوال ها نمی دهم اما. نه که فراموششان کنم یا پاکشان کنم. نه. فقط می دانم هر جای دنیا که باشم این سوال ها هم هستند. که اصلا شاید هر  روز باید از خودم اینها را بپرسم و نترسم از روبرو شدن با خودم. و بدانم که این سوال ها و تردیدها و ترس ها خیلی هم به اینجایی که هستم ربطی ندارد. آنجا هم که بودم دلم یک زندگی تقریبا همین مدلی را  می خواست. اینجا فقط کمی تنهایی اش بیشتر است و اختیاری نیست  و دلتنگی هم هست.ادمهایی که عاشقشان هستم نیستند.
در عوض چیزهایی هم هست که  آنجا نبود. نیست. نمی شد که باشد. آرامش هست. امید هست.تنهایی هست.و شاید مهمتر از همه اینها مجالی برای اینکه ببنیم چه می خواهم بکنم.
اینجا سخت تر است یا انجا؟ نمی دانم . واقعا بعد از این مدت نمی دانم. هر دوشان برای من سخت بود. خیلی سخت  و هر دو سرشار از تجربه های غنی و منحصر بفرد. اینقدر زیاد که دلم نمی خواهد به عقب برگردم. دلم نمی خواهد از سر نو شروع کنم. که فقط  وفقط می خواهم بروم....

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...