امروز قطار كه داشت به جلوي پام مي رسيد فكر كردم اگه دو قدم برم جلوتر و خودم را رها كنم توي فضاي آزاد بين ديوار و پلتفرم، همه چي توي چند ثانيه تمام ميشه، بعد وقتي كه قطار ايستاد و منتظر باز شدن در بودم، فكر كردم يك مرگ ارام مثلا با جيب‌هاي پر از سنگ توي خلوت يك رودخانه را بيشتر دوست دارم، اگه كه از خفگي دست و پا نزنم و مثلا اين قدر مست يا خمار يا گيج قرص باشم كه نفهمم چطور فرو مي روم. 

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...