خاموشش کن

حتی نمی خوام بشمرم که چند روزه با هم حرف نزدیم. فقط می دونم که خیلی زیاده. خیلی.
یک تاریخ گنگی دارم که از آن روز فلان به بعد دوبار حرف زدیم، اما از آن روز لعنتی به بعد که فقط سکوت شد حتی نمی دونم چند روز گذشته.
نمی شمرم، اما هر روز، حواسم هست که خیلی زیاد شده. چرا خودم بهش تلفن نمی کنم؟ برای اینکه فلج شدم.
فقط دستم نیست که فلج شده، زبانم هم هست، مغزم هم هست. دگمه آف را فشار داده ام که زندگی روزمره جلو بره. 
فعلا تنها نقطه روشنم اینه که روانکاوم گفته مجبور نیستی فعلا تصمیمی بگیری. کاش به جاش می گفت مجبور نیستی فعلا زندگی کنی. مثلا مرخصی می داد بهم از همه چی. راستی چرا نمیشه هرچند وقت یکبار چراغ ها را خاموش کرد؟ انگار که خوابیده باشی. نه مثل خوابهای پر از هیاهوی من. خواب واقعی. آنطور که بعضی آدم های خوشبخت سرشان را می گذارن روی بالش و صبح بدون آنکه هزار جا رفته باشن و هزار راه را دویده باشن، بیدار می شن.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...