من الان از وقتهایی که بیدارم کاملا راضیام. همه چیز تحت کنترله. خشم و غم و نگرانی و هرچیزی دیگهای اگه هست٬ اندازهاش اینقدره که بشه باهاش کنار بیام و نذارم سایه بندازه روی زندگی و این سایه اش هر لحظه بزرگ و بزرگتر بشه و بخواد همه چیز را بگیره. نمی دونم دقیقا چه اتفاقی افتاده. روانکاوم هم هرچی زور زد نفهمید و نهایتا به چند تا حدس و گمان رسید. ولی هرچی که است روزها حالم خوبه و زندگی پیش میره به شرطی که توی خواب٬ همه بقچههایی که با دقت گره زدم و چپوندم جایی که عقل خودم و هیچ کس دیگه نمیرسه پیداش کنه٬ مثل سهشنبه بازار فومن باز نشه جلوی روم.
خوابهام٬ کابوس نیستن دیگه. اون دورانی که توی خواب داد می زدم و پریشان و نفس نفس زنان از خواب میپریدم خیلی وقته گذشته اما گاهی آدم به جایی می رسه که می گه کاش کابوس ببنیم به مثابه شکنجه فیزیکی و این مراسم بقچه بازکنی را به مثابه شکنجه نرم نداشته باشم.
همه چیز اما به خواستن من نیست. در واقع اینجایی که من ایستاده ام خیلی چیزها به خواست من نیست. شاید بدترین شکنجه این باشه که تو٬ وقتی که لازمه٬ جایی که لازمت دارند نباشی. که فرسنگها دور ایستاده باشی و شبها خواب ببینی که داری از لبخندش عکس میگیری. خودت را ببینی که داری میخندی بلند بلند٬ دوربین به گردنت٬ با همان حواس جمعی همیشگی و سرخوشی که باید این روزها داشته باشی٬ دورش میگردی و کنارش هستی. بعد٬دم صبح٬ سنگین و کرخت چشمهایت را بازکنی و یادت بیافتد که باید کجا بودی و چه میکردی و نیستی و .......
حتی خیالش هم شیرینه. کاش بال داشتم و می شد هر وقت که بخوام نامریی بشم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر