ترسیده بودم. بیشتر از هر وقتی. حتی الان. حتی الان هم نمیخوام به هیچ چیزی جز سلامت بودنش فکر کنم. تا امروز. تا امروز که مفصل باهاش حرف زدم حتی جرات نمی کردم بغض کنم. هرچیزی جز امید به سلامتش ممنوع بود. امروز که تن صداش شبیه همیشه بود اما بغضم ترکید. اشک الانم. اشک شوق است. اشک خوشحالی این که حالش خوبه و بهتر میشه هر روز.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر