شبیه هیچ کدام از تجربههای پیشینم نیست. یک جاهاییش مثل تجربه نویسندههای حرفهایه که وقتی رمانشان را شروع میکنن٬ نمیدونن به کجا میرسن٬ صفحه به صفحه با آدمهای قصهشون جلو میرن ومدام باید نفس را توی سینه حبس کنن. اما ماجرا اینه که قصه نیست. حتی ماجرایی نیست که تازه باشه و ندونم تهش چی میشه. نفسگیریاش شاید برای اینه که این روزها با کمترین فاصله ممکن با حقیقت چهره به چهره میشم. با حقیقتی که اگرچه زندگیش نکردم اما تصاویر ناقص و پاره پارهای که از تجربههای مشابه قبلیام دارم هرچیزی را که میشنوم در همان لحظه برایم تصویر میکنه. همانقدر زنده که انگار خودم دیدمش.
شبیهترین تجربه به اینطور دیدن و لمس کردن چیزی که خودم تجربهاش نکردم را ۲۷ سال پیش داشتم.
کلاس اول بودم٬ آژیر قرمز بمباران تازه قطع شده بود که مامان اومد مدرسه دنبال من و سمیه که خانوادهاش نزدیکترین دوستان ما بودند. صدای بمباران را شنیده بودیم اما نمی دونستیم کجا را زدن٬ وسط راه مامان من را گذاشت خانه همسایه٬ رفت که سمیه را ببره خونهشون و بعد هم با مامان سمیه برن بیمارستان٬ مامانش باردار بود و قرار بود همون روز زایمان کنه٬ خونه سمیه اینا ته یک بن بست کوچک بود٬ با یک حیاط خیلی بزرگ طوری که تا نرسیده بودن جلوی در خانه٬ نفهمیده بودن که بمب درست وسط خونهشون افتاده و همه چی با خاک یکسان شده. مامان که چند قدم جلوتر از سمیه بوده٬ فقط تونسته بود دستاش را بگذاره جلوی چشمای دخترک که نبینه چی شده. من٬ خانه همسایه بودم و نمی دونم چه وقت و از چه کسی این ماجرا را شنیدم. اما همه چیز برام اینقدر زنده و جانداره٬ انگار که خودم آنجا بودم. آنجا نبودم٬نه جای مامان ۲۷ ساله اون روزهایم که اون حجم ویرانی را یکباره دیده بود و میخواست از دخترک محافظت کنه و نه جای اون دخترک هفت سالهای که از لای دستهای لرزان مامانم همه چیز را دیده بود. اون خونه ویران شده و بهت و وحشت مامانم و سمیه بعد از ۲۷ سال طوری جلوی چشمم هست که انگار همانجا بودم.
مثل الان که جای آدمهایی که پای حرفشون می شینم نیستم و نبودم. نه جای خودشون و نه جای آدمهایی که ازشون حرف میزنن. اما همه چیز را دارم میبینم. همانطوری که اتفاق افتاده. دیدن که فقط به چشم نیست.