شايد اولين باره كه دارم اينطوري ازش حرف مي زنم. زياد درباره اش نوشته ام، اما حرف زدن؟ اصلا اسون نيست و ديشب هم اگه اون همه وحشت زده نبودم و كار ديگه اي براي ارام كردن خودم از دستم برميامد حتما اين كار را نمي كردم.مي ذارمش كه يادم بمونه اين جور زخمها با فراموش كردن و ناديده گرفتن خوب نمي شن، نه براي من كه فقط نوك خنجرش  پوستم را لمس كرده و نه براي جامعه اي كه هر روز داره زخم مي خوره و خنجر تا ته قلبش فرو مي ره

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...