.

امروز شنیدن صدایش قلبم را تکان داد. اگر به من بود دلم می‌خواست که ساعت‌ها ساکت بمانم و او فقط برایم حرف بزند. آخرین باری که دیدمش ۷ ساله بود. حالا یک جوان رعنای ۲۲ ساله شده. همه سال‌های بالیدنش را از دست داده‌ام و این هم حسرتی روی حسرت‌های دیگر. همه این سال‌های دوری می‌شد نزدیکتر به او بایستم و این کار را هم نکردم. بلد نبودم. گرفتار و پیچیده در خودم بودم. احساس گناه می‌کردم از نبودنم. اصلا نمی‌دانستم که من را یادش است یا نه؟

امشب اما شنیدن صدایش... خیلی عجیب بود. یک حس آشنایی در صدایش بود که تا اخرین کلمه‌هایش دنبالش می‌گشتم. هر موجی که صدایش را از فرسنگ‌ها آن‌طرف‌تر به من می‌رساند به جای گوشم در قلبم فرو می‌رفت. 

باید نزدیکتر به او بایستم. خیلی نزدیک‌تر.اینقدر که بتوانم بشناسمش. هنوز برای گره زدن این بند دیر نیست.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...