.
دوازده سال پیش، همینجا، درباره اهمیت رفاقتمون نوشته بودم. درباره اینکه حتی نمیتونم تصور کنم که یک وقتی خودش و رفاقتش در زندگیام نباشد. حالا اما، حالا که دوازده سال از نوشتن آن کلمهها گذشته، یادآوری بودنش و هرخاطرهای که بودنش را یادم بیاورد، آنقدر سنگین است که همه نشانههایش را از همه جا پاک کردهام. برعکس قبلنها، حرفش را هم دیگر نمیزنم.
یک روزی که حال خودم خوب باشد، آسمان بالای سرم آفتابی باشد و غصه اضافه نداشته باشم، باید با یک بطری شراب قرمز، یک جایی وسط یکی از پارکهای محبوبم، زیر سایهی یک درخت بنشنیم و انگار که توی اتاق تراپی باشم، کاغذ را آینه کنم و بنویسم که چرا هر رد و نشانهای از او اینطور آزارم میدهد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر