تنهایی

.

 احساس تنهایی می‌کنم. یک احساس عمیق که حتی نمی‌خوام درباره‌اش فکر کنم چه برسه به حرف زدن. گاهی خودم را مثل یک بادکنک سرگردان بین زمین و آسمان یا یک پر سفید کنده شده از بال یک کبوتر می‌بینم. همونقدر رها شده به حال خودش. احساس می‌کنم هیچ بندی که منو به زمین وصل کنه وجود نداره. می‌دونم، خودم خواستم که بی‌بند باشم. می‌دونم خیلی به جغرافیایی که هستم ربطی ندارم و تهران هم که بودم شاید همین بود و حتی ترسناکترش. ولی اینها هیچی از  خلا اون چند ثانیه‌های اخر شب و اول صبحی که به این تنهایی اگاه‌تر از همیشه می‌شم،کم نمی‌کنه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...