.
شش روز پیش بشار اسد سقوط کرد. بدون اینکه کسی تا یک هفته قبلش حتی حدسش را زده باشه. شبش که چشمهام را بستم، مخالفانش در حال پیشروی به طرف دمشق بودند و معلوم بود که دوام نمیاره. صبحش که چشمهام را باز کردم، اسد سقوط کرده بود. من اما یک قطره اشک هم نریختم. مثل همون شبی که تهران را ترک کردم. احساسات آدمیزاد یکوقتهایی اینقدر درهم پیچیده است که انگار با اولین قطرهی اشک همهی اون پیکر به ظاهر ایستاده میتونه فرو بریزه. مغز اینو بهتر از هرکسی میدونه که دستور سنگ شدن میده.
گریه نکردنم عجیبه، چون همین چند هفته قبلش وقتی داشتم آخرین کتاب هشام مطر را میخوندم، وقتی به اونجاش رسید که قذافی سقوط کرد، وسط خیابان به هقهق افتادم.
حالا که داره سقوط دیکتاتور همسایه، به یک هفته میرسه، اشکهام کمکم راه افتادن. اشک شوق از باز شدن در زندانها، اشک درد از دیدن پیکرهای شکنجه شده، اشک ترس از سرنوشت مردمی که نگرانم دست اسلامگراهای افراطی بیافتن، اشک ذوق برای آنهایی که به خانه برمیگردن، اشک امید برای همه آرزوهایی که برای ساختن وطنشون دارن. اشک دلتنگی برای همه ترسها و امیدها و شوقهای سرکوب شدهی خودم.
به جای همهی اشکهایی که این چند روز نریختم، کابوس دیدم. مدتها بود دیگه کابوسِ «خانه» را نمیدیدم. از آن کابوسهایی که یا هرچه میروی به خانه نمیرسی، یا رسیدهای و هراسان دنبال راه فراری، یا میخواهی برگردی و جراتش را نداری.... به خیال خودم، به خیال خام خودم تکلیفم را با مفهوم خانه روشن کرده بودم و به صلح رسیده بودیم. این شش روز اما همهی توازنی که فکر میکردم ساختهام را دود هوا کرد. حالا دوباره همان آدم آوارهای هستم که در خواب و بیداری دنبال خانهام میگردم و دستم به هیچ جا بند نیست......
برای اشکهایی که سنگ شدند
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر