سال سخت

 .
تمام سال، مثل آدمی که توی طوفان گیرافتاده، دست و پا زدم و تقلا کردم. نقابم را محکم روی صورتم چفت کرده بودم، خنده‌ی صورتک را  به لبانم چسبانده بودم و به هر گلبرگ و تکه ابر و قطره باران و نور کم‌جانی چنگ انداختم که زنده‌گی کنم.
سخت‌تر از همه‌ی این دست و پا زدن‌ها و رنج‌ها و ناامیدی‌هایش این بود که نمی‌دانستم چرا این دریا یک دفعه طوفانی شد. ترسناک‌تر از آن این بود که نمی‌دانستم آیا واقعا دریا طوفانی است یا منم که وحشت‌زده تقلا می‌کنم؟
 خوبی‌اش به اینه که تمام شد و فردا حتما روز دیگری است. چی بیشتر از همه‌ نجاتم داد: کلمه‌ها. کلمه‌هایی که یکی‌یکی کنار هم روی صفحه‌ سفید ردیف می‌شوند، تنها خدا و منجی‌ای هستند که به قدرت‌شان باور دارم. 
بعد از کلمه‌ها و به موازاتش، شهر و پرسه‌زنی‌ها توی شهر هم نجاتم دادند. اینکه از ماه اکتبر از خانه زدم بیرون و هفته‌‌ای سه تا پنج روز بیرون از خانه کار کردم و تا روزی ده کیلومتر در روز پیاده رفتم، مه دور مغزم را کنار زد و کمکم کرد که بتونم بنویسم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...