دوباره‌ها دوباره

 .

اسم اینجا را دوباره گذاشتم «یهودی سرگردان» و دوباره به رفتن فکر می‌کنم. فکر که چه عرض کنم در حال برنامه‌ریزی  و اجرایش هستم. چرا می‌خواهم دوباره بروم؟ همیشه می‌خواستم بروم. از همان موقعی که برگشتم لندن می‌دانستم دوباره می‌خواهم بروم و از همان ۱۴-۱۵ سالگی همیشه دلم می‌خواست بروم. این را انگار یادم رفته بود که «دوباره» را گذاشتم اولش.

یک جا نشستن هرقدر که به من خوش بگذرد، خسته‌ام می‌کند. آدم تنوع‌طلبی هستم که بند چیزی نمی‌شوم. فکر می‌کنم تنها چیزی که بندش شده‌ام و در ۹ سالی که بندش هستم هر روزش را خوشحال بوده‌ام کارم است. قبلا‌ها یا هرجایی یکی دو سال بیشتر نمی‌ماندم و یا اگر به جبر زمانه می‌ماندم آن آخرهایش دیگر خوشحال نبودم. با این کار از همان روز اول تا همین امروز در عیش مدام بوده‌ام و کم‌ و کسری هم اگر بوده به خود من و آشفتگی‌هایم برمی‌گشته.

(حالا بعد نوشتن این‌ها یک دفعه مضطرب شدم که اگر کارم را از دست بدهم چه؟ که خب قرار نیست این اتفاق بیافتد و یادم باشد که همین اضطراب همیشگی نبودنش هم یک بخشی از انتخاب خودم بوده که حتما و صد حتما با آن عیش مدامی که هر روز تجربه می‌کنم، می‌ارزد.)

برگردم به رفتن، یک چیز سختش این است که دلیل رفتنم را به ادمها توضیح بدهم، خنده‌دارش هم این است که طوری توضیح می‌دهم که خب حالم خوب نیست و این رفتن راه نجاتم است. دروغ نمی‌گویم‌ها اما از آن شوقی که این روزها توی دلم افتاده هم زیاد حرف نمی‌زنم. انگار نمی‌خواهم معلوم شود که می‌روم که بهم خوش بگذرد. خیلی دردناک است که کار جهان طوری جلو می‌رود که همین خوشی‌های کوچک و کم‌خرج و ساده هم که برای هرکدام از اطرافیان من در این شهر می‌تواند ممکن باشد، برای من مثل بار سنگینی است که می‌خواهم یک طوری با خاک رویش را بپوشانم. حق هم دارم می‌دانم. برای اینکه من اهل این شهر نیستم و به دردهای دیگری وصلم که بودنم در این شهر و کوچ‌نشین‌ شدنم، چیزی از آنها کم و زیاد نمی‌کند. عذاب وجدان اما این چیزها را نمی‌فهمد. کاری که از دستم برمیاید این است که عذاب وجدانم را هم با شوق و هیجانم در کوله‌ام بگذارم و راه بیافتم. 

این صفحه را باز کرده بودم که بنویسم تا بفهمم چرا می‌خواهم بروم. ولی از همین جایش معلوم است که دلیل نمی‌خواهد. ترس‌هایم را قبل دوره کرده‌ام. چالش‌هایم را بلدم و دلتنگی‌هایش را هم می‌شناسم. برای خانه‌ام هم دلم تنگ نمی‌شود. دو سال و نیمی که اینجا بودم را تا شد خوش گذراندم و در گوشه گوشه‌اش کیف کردم. حالا هم آماده‌ام که بروم و دلم گرم است که اینجا خانه من است. این دلگرمی را لازم داشتم و حالا با داشتنش آرام‌ترم. آن دو دفعه قبل، ریشه‌هایم را واقعا کف دستم گرفتم و رفتم. این بار اما یک جایی در خاک همه گلدان‌هایم ریشه دارم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...