دوبلین برای من یک جای تازه نیست. ۱۰ ماه اینجا زندگی کردهام قبلا و در ۶ سال گذشته سالی چند بار، تقریبا هر دو سه ماه یک بار آمدهام دوبلین. با همه اینها اما دوبلین را قرار است این بار که میخواهم یک سالی بمانم دوباره بشناسم. آن ۱۰ ماهی که اینجا بودم هم سخت مشغول درس خواندن و تز نوشتن بودم و هم قرار بود بروم لندن و سودای رفتن داشتم. بعدها هم هروقت برگشتم اینجا بخاطر دیدن دوستانم بود و کمتر فرصت شد تنهایی و سرفرصت و با خیال راحت شهر را بگردم. نه که شهر را نشناسم. جاهای قشنگ را میشناسم و بیشترشان را رفتهام اما این یک سال میخواهم گوشههای کمتر معروفش را که قبلا نرفتهام و کم رفتهام بشناسم و بدون اضطراب دانشگاه و بیقراری رفتن شهر را زیر و رو کنم. این دو هفتهای که گذشت هنوز به شهرگردی نرسیدهام و حتی یک گینس هم نخوردهام. خسته بودم خیلی خسته و وقتهای آزادم را هم ترجیح می دادم با دوستم باشم. حالا اما اگر این سرما خوردگی زودتر خوب شود، آماده ام که زندگی دوبلینی را شروع کنم
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
. یک ماه و نیم پیش که از رفتن نوشته بودم، هنوز مطمئن نبودم که راهی میشم. حالا اما دو هفته است که اومدم و انگار در ادامهی همان مسیر شش سا...
-
. یک مرحلهای از نوشتن است که رابطه من و کلمهها کاملا مکانیکی میشه . بغضهام را کردم، اشکهام را ریختم، خشمهام را ف...
-
اگر همه چیز همانطور که پیشبینی میکنم جلو بره، ۲۰ ژانویه میروم به دابلین که برای تولد سه سالگی دخترک آنجا باشم و بعد از یک هفته یا ...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر