واقعا شدم همون یهودی سرگردان و هرجا که میروم بعد از چند وقت صدای برو برو توی گوشم میپیچه و باید که برم. چهار ماه خیلی خوب در دوبلین داشتم. چهار ماهی که با ایستبورن خیلی متفاوت بود. ایستبورن خودم بودم و خودم و یک کم دوستی و معاشرت با میشل و گاهی هم سلی. دوبلین اما وسط دوستهای قدیمی بودم و چندتایی هم دوست جدید بهشون اضافه شدند و اوضاعم طوریه که واقعا وقت ندارم یک روز سرخوشانه برای خودم در شهر بگردم، یا باید کار کنم، یا مهمونی و معاشرت و قرارهای دوستانه دارم و البته ناراضی هم نیستم و خیلی هم خوب.
فکر میکردم تا آخر ژانویه دوبلین بمانم اما ممکنه زودتر برم. شاید جولای، شاید آگوست و شاید هم سپتامبر. بستگی داره کسی که خونه را ازش اجاره کردهام کی برگرده، من تقریبا همین الان هم آماده سفرم و خب راستش این کمی برایم ترسناکه.
طبیعیاش اینه که خوشحال باشم که اینطوری حاضر به یراقم اما واقعیتش اینه که با همه خوشحالیام از این سبکی بیحد و مرز، کمی هم ازش میترسم. .
اگر بشه که جولای بروم، یک ماه و شاید هم دو ماه (جولای و آگوست) و حتی شاید تا سپتامبر بروم برلین. برای کارم شدیدا لازم دارم که برلین باشم و خب چه چیزی بهتر از این؟
این چهار ماهی که دوبلین بودم، خیلی مطمئن بودم که حتمن یک سال و حتی شاید بیشتر هم همینجا میمونم و بعدش یک دفعه، شب خوابیدم و صبح بیدار شدم و دیدم دلم میخواد برم.
حالا هم از وقتی که لندن را ترک کردم، برای رفتن آمادهترم و هم از وقتی که ایستبورن را ترک کردم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر