.
یک راهحل احتمالا اینه که دوباره پناه بیارم به کتابخانه. امروز تا الان فقط نیم ساعت نوشتم. اما برای همون هم خوشحالم. باید برگردم به زندگی و «فراموش کنم» یا «بپذیرم»؟؟؟ نمیدونم کلمهی درستش چیه. نمیدونم چطور میشه زندگی عادی را از سر بگیرم در حالی که هیچی عادی نیست. هیچی.
واقعیت که من فقط کمی خوششانس بودم. همون «امتیاز داشتن» منظورمه. میشد که این شانس یا امتیازات را نداشته باشم و گیر کنم توی یکی از همین گردابهایی که فکر کردن بهشون نفسم را بند میاره. میشد کمی اتفاقات دیر و زود میافتاد و من هنوز توی راهروهای اون زندان گیر کرده بودم.
میدونم، کار زیادی از من برنمیاد و باید سرپا باشم تا همین کار اندک را به ثمر برسونم. دونستن، اما خیلی کمکی نمیکنه. تنها علاج من فراموشیه. هیچکدوم از حرفهای منطقی با منطق من جور نمیاد. عدالتی وجود نداره و برای نبودنش هیچ توجیهی از دردم کم نمیکنه. منم مثل همون مستی که به میخانه پناه میبره، راه علاجی ندارم.
باید برگردم به زندگی. به اینکه دو روز دیگه عیده. باید برم گل بخرم. سفره هفت سین بچینم. بخندم و برقصم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر