.

 سه ماه پیش وقتی آخرین یادداشت اینجا را نوشتم چقدر همه‌چیز ترسناک و تاریک بود. افتاده بودم توی چاله‌ای که نمی‌دونستم چطور ازش بیرون بیام. حالا درد همون درده و من همون ادم. فقط یاد گرفتم که چطور فرو نرم. که قبول کنم یک ادمی هستم با توانایی محدود و امتیازات و شانس‌هایی که فقط باید به داشتن‌شون واقف باشم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...