میم را وسط خیابان پیدا کردم. ۱۳ سال پیش بود. تازه رفته بودم گالوی، هیچ دوستی اونجا نداشتم، هیچکس را حتی نمیشناختم و یک غریبهی تمام عیار بودم. یکی از اون روزهای بارانی تمام نشدنی، توی مغازهی لباسفروشی، صدای آشنای کلمههای فارسی را شنیدم. ردش را گرفتم و به میم رسیدم. نگاهش که کردم، دونستم که میخوام جلو برم. نه چون اونجا تنها بودم، یک چیزی از همون نگاه اول توی چشمهاش بود که دلگرمم میکرد.
من با همون جملهی تکراری «شما ایرانی هستید؟» جلو رفتم و بعدش توی همه این سالها او بود که من رو و دوستیمون را نگهداشت. هرقدر هم که من قرارهامون را پیچوندم و چند ماه چند ماه غیبم زد، فقط به یک کم غر زدن سرم اکتفا کرد و نگذاشت که رشتهی دوستیمون به نخ برسه.
اون روزی که توی گالوی بهش سلام کردم، نمیدونستم که قراره اینطوری بالا و پایینهای زندگیمون را کنار هم تجربه کنیم، نمیدونستم قرار چرخ زندگی طوری بچرخه که دوباره با هم در یک شهر زندگی کنیم و حالا چه خوشحالم که اینجاست.
سه ماه پیش، توی اون روزهای سختی که مثل یک روح سرگردان توی تنم جا نمیشدم و نفسم از زور غم و اضطراب بالا نمیاومد، یک روز وسط اون هقهقهای تمام نشدنی، همونطوری که مثل گربه کنج خونه قایم شده بودم و نمیتونستم هیچکس را ببینم، بهش زنگ زدم. سلام که کرد زدم زیر گریه فقط تونستم بگم که میشه خودت را به من برسونی؟
یک ساعت بعد وسط کاونتگاردن بود. من دیر کرده بودم و میم داشت ماتیک میخرید. بغلم کرد. یه طور یواشی که اشکهام نریزه پایین. با هم ماتیک و مداد چشم خریدیم. بادام بو دادهی شیرین گذاشت توی جیبم. قهوه و شیرینی بدمزه خوردیم. خیلی زیاد راه رفتیم، سر از کریسمس مارکت درآوردیم، شراب داغ نوشیدیم و آخرش وقتی که من میتونستم دوباره روی پاهام بایستم از هم جدا شدیم.
بودنش، اون مدل بودنی که خاص خودشه: «مهربون و لوس نکن» تنها چیزی بود که لازم داشتم و کمکم کرد که بتونم خودم را جمع کنم و برم یک جایی زخمهام را لیس بزنم.
عکس اون روزمون را که نگاه میکنم واقعا شبیه یک روح سرگردانم، با میم اما حتی همون روز هم خندیدم. خندههایی که تا همیشه قدرش را میدونم.
امروز تولد ۵۵ سالگیاش است. به من گفته بود که برای مهمونیاش فسنجون بپزم. وسط این روزهای شلوغی که یک ددلاین مهم دارم و نمیفهمم چطور روز به شب میرسه، از جمعه بساط فسنجونم را کمکم راه انداختم. لپتاپ را برده بودم اشپزخانه و وسط نوشتن هی هم میزدمش. با عشق. با به یاد داشتن که چقدر خوشبختم که رفیقی مثل او را توی زندگیم دارم که میتونم حتی با این وضعیت براش فسنجون بپزم.
سرمایههای زندگی من، همین چندتا رفیقی هستن که با هم از آب و آتش گذشتهایم و خاطرجمع هستم که اگه لازم باشه بلدن تکهپارههای من را دوباره بهم بچسبونن.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر