.
چی شد که نوشتن از زندگی روزمره و هر روزه از سرم افتاد؟ نمیتونم بشمرم چندبار نوشتم که میخوام دوباره شروع به نوشتن کنم و نکردم. این وبلاگ را وقتی مرور میکنم، خیلی جاهاش پر از درده. انگار هر وقت قلبم داشته سوراخ میشده پناه آوردم به اینجا. وسطهاش از چیزهای خوب هم نوشتم اما حداقل خودم میدونم که به اندازهی همه دردهایی که کشیدم، زندگی هم کردم و خندیدم. اما خب موقع خندهها سرم به زندگی گرم بوده و ننوشتمشون.
امروز ظهر وقتی وسط بالکنم دراز کشیده بودم و ابرها را تماشا میکردم، یاد دو سال پیش همین موقعها افتادم، تراپیستم ازم میخواست یک جای امن پیدا کنم که وقت باز کردن صندوقچه ترسها و دردهام خودمو در اونجا تصور کنم. من به همین بالکن فکر میکردم که تازه اون موقع هیچ شباهتی به این بهشتی که ساختم هم نداشت. تراپیستم اما میگفت نه! حتمن میترسید که نرسم بهش و همین یک جای امن جهان هم مایهی درد بشه. من اما رسیدم بهش. رسیدم بهش و واقعا شد جای امنم توی این دنیا. نه که جاهای امن دیگه نداشته باشم. «ر» و «م» همیشه هستند و دلم به بودنشون گرمه. خونه «ب» و «س» فقط یک ایستگاه دورتره و میدونم که «م» هم همیشه هست برام. من اما گاهی مثل گربهها میشم و موقع درد فقط دلم میخواد جایی مخفی بشم و زخمم را لیس بزنم. این بالکن برای من همونجا است. نه فقط بالکن. کل این خونه. کل این خونهای که بالاخره با همه سرکشیها و جفتکپرونیها ساختمش و لنگر انداختم. نه طوری که نشه راه بیافتم دوباره اما اینقدر محکم که بدونم وقت موندن زیر پام خالی نمیشه
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر