دیوارهای لعنتی

 .

«وقتی آدم یک عزیزی را از دست می‌ده، تا مدت‌ها هر روز صبح وقتی چشم‌هاش را باز می‌کنه یادش می‌افته که اون مرده و وحشت آوار می‌شه روی سرش. وسط زندگی، توی اون تک لحظه‌هایی که فراموشی یا اصلا خود زندگی غالب می‌شه به سوگش، یک دفعه یادش می‌افته که عزیزش نیست، مرده و برای هزارمین بار قلبش فشرده می‌شه، بازداشت هم همینه. حتی بدتر، خیلی بدتر. وقتی کسی می‌میره دیگه دست‌کم نگران نیستی که الان، همین لحظه دارن چی به سرش میارن، خودت وسط یک حفره بزرگ توخالی و تاریک هستی که تو رو می‌کشه توی خودش اما عزیزت توی رنج نیست، نگران نیستی که شاید همین الان داره شکنجه می‌شه.» 

این‌ها را چند ماه پیش یک گوشه نوشته بودم، یادم نیست برای کدوم یک از رفقای زندانی‌ام. 

الان دوباره چند هفته است که حالم همینه، هر روز صبح چشم‌هام را که باز می‌کنم، هروقت که به آسمان بی‌حصار نگاه می‌کنم، هر لحظه‌ای که ادم‌ها را و خودم را می‌بینم که توی یک خیابان بدون دیوار راه می‌ریم، یادم می‌افته که زندانه و غم و خشم هوار می‌شه روی قلبم.

می‌دونم که مثل همیشه قوی و استواره. من اما طاقتش را ندارم. آزاد و امن بودن، وقتی که ادم‌های عزیز زندگیت در بند اشقیا هستند، بار سنگینی‌ایه که تحملش آسان نیست.

این چند سال اخیر اصلا در ارتباط نبودیم، اینقدر دور که وقتی خواهرش را از دست داد، حتی نتونستم بهش زنگ بزنم. نمی‌دونستم بعد از این هم فاصله‌ای که جبر جغرافیایی بین ما انداخته چی باید بهش بگم. فقط دلم خوش بود که ازاد است و مثل همه این سال‌های نبودنم بهش غبطه می‌خوردم که شجاعانه، ماندن را انتخاب کرد و  داره آجر به آجر همان «جهان بهتری از برابری» را که رویاش را داشتیم، می‌سازه. 

این زن، برای من از اون ادم‌هاییه که مهم نیست چقدر در تماسیم، قلبم یک جایی در روزهای دور بهش گره خورده، یک جایی در خیابان‌های شهر وسط سرخوش‌ترین زندگیم و یک جایی وسط بی‌پناه‌ترین روزهای زندگیم، نگاه کردن بهش دلمم را گرم کرده و به پاهام قوت داده. حساب‌ اینکه چند بار در این سال‌های نبودنم زندانی‌اش کرده‌اند از دستم در رفته، اما هر بار حالم این بوده، مثل اسفند روی آتشم تا ازاد بشه.



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...