ریشه‌هایی که به خاک نمی‌رسن

 

دارم از لندن می‌رم و بیشتر از هرچیزی معنایش برای من اینه که بالاخره پذیرفتم، همه‌ی دست و پا زدن‌هایم برای ریشه کردن در گوشه‌ای از خاک این جهان، فقط تقلا بوده. ریشه‌هایم کف دستم هستند. خیلی وقته که ماجرا همینه. مثل خیلی تجربه‌های دیگه‌ام، یکی از زن‌ها هنوز به این شهر و آدمهاش و خیابان‌هاش و حتی هوای ابری مه‌آلود بارانی‌اش وصله و تا همیشه هم وصل می‌مونه. یکی از زن‌ها اما کوله‌بارش را بسته و از الان جلوی در منتظره تا «من» بهش برسم.

 هزار تا دلیل محکم برای رفتن دارم، می‌دونم که چرا دارم می‌رم و احتمالا تصمیم درستی هم است. اما حتی اگه این دلیل‌ها هم نبودن، حتمن اون زنی که سال‌هاست می‌دونم یهودی سرگردانه، یک بهانه‌ای برای رفتن جور می‌کرد. چیزی که حالا دیگه می‌‌دونم اینه که وقتی موقتا یک جا قرار می‌گیره، فریب سکونش را نخورم و مطمئن باشم که به زودی، دوباره راه می‌افته.

ایستگاه بعدی، برلینه. چقدر می‌مونم؟ جواب درستش اینه که هیچ‌کس نمی‌دونه. اما دارم به این فکر می‌کنم که اون چیزی که اسمش خونه است را یک جورایی در برلین بسازم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...