دوباره کابوس میبینم. از آن کابوسهایی که نصفه شب نفسم را بند میآورد و جرات بستن چشمها را ازم میگیرد. دارم دوباره همه چیز زندگیام را کن فیکون میکنم. برای این است یعنی؟ نمیدانم. زندگی را سر و ته کردن که ترس ندارد. مگر بار اولم است؟
نمیدانم. دارم از گوشهی دنج و امنی که برای خودم ساخته بودم دست میکشم. چون همهچیز خوب است اما کافی نیست. همچنان بیقرارم. خوبی رفتن این است که حواسم را از دنیا پرت میکند. انگار این وصل نبودن به دنیا خیلی واقعی و جلوی چشم میشود. طوری که ازش نترسم دیگر. ترس شاید کلمهی مناسبی نباشد. بیشتر یک دلگیری است که غصه هم نیست حتی. هرچه هست اما ترجیح میدهم جلوی چشمم باشد تا پنهان و انکارش کنم.
ماه پیش به سرم زده بود که مادر شوم. میخواستم خیلی جدی بروم دنبال اینکه یک بچه را به فرزندی قبول کنم. تصمیم نگرفته بودم. اما خیلی جدی بهش فکر میکردم. حتی رفتم قوانینش را خواندم. بعد، بعد از چند روز سر و کله زدن با خودم دیدم که نمیشود. یعنی هم نمیشود و هم نمیخواهم. بچه من را بند میزند به دنیایی که خودم وسط زمین و آسمانش معلقم. از آن معلقها که خیلی وقتها سرخوشانه است اما طناب نازکی که با آن تاب میخورم طاقت خودم را هم به زور میآورد. شاید چند سال دیگر، یک زمانی که یک طوری آرام گرفتم و اینقدر بیقرار نبودم.... برای شاید اولین بار، فکر داشتن یک بچه دلم را گرم کرد و هیجانزده شده بودم. بعد دیدم که اصلا با فعل «داشتن» مشکل دارم. نمیتوانم چیزی داشته باشم. از آن آدمهایی شدهام که دستهایشان لیز است و همه چیز از لابلای انگشتهاشان سر میخورد.
حالا، به جای بچه دار شدن، دارم به رفتن فکر میکنم. به اینکه دوباره همان حلزونی شوم که لاکش را هم جا میگذارد و میرود. به رفتن فکر می کنم و درست مثل بار اول، اضطراب و هیجان توأمان دارم. این بار میخواهم یک قدم فیلی بردارم و با چند قدم از جای امن خودم دور شوم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر