فرار

فراموشکار شده‌ام. اول‌ها فکر می‌کردم که دارم ادای فراموش‌کاری را درمیاورم. مسخره‌بازی درمی‌آوردم که: فراموشی اختیاری گرفته‌ام. یا مثلا می‌گفتم خواستم یک چیزهایی را یادم برود و نمی‌دانستم که انتخابی نیست و کلا همه چیز را به باد دادم. اینها را می‌گفتم و راست هم می‌گفتم. اما طرفم بیشتر خودم بودم تا آن مخاطبی که جلوی رویم یا پشت‌خط نشسته بود. دلم می‌خواست که فراموش کنم. واقعا دلم می‌خواست.
حالا نه که زندگی خیلی طاقت‌فرسایی داشته‌ام، اما همان‌هایی که از سر گذراندم را نمی‌خواستم دیگر. نه خودشان را و نه خاطره‌شان را. برای همین بود که هی فرار می‌کردم و می‌خواستم توی هر فرار تا جایی که می‌شود ازشان دور شوم. 

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...